تبليغاتX
نقطه عشق - فانوس

من آن ساکن شهر رسواییم

که از شور بختی تماشاییم

فقیر سر کوی آشفتگی

اسیر دل و عشق و شیداییم

ز کم سوییم،خلق باور کنند

که فانوس شبهای تنهاییم

چه نیرنگها دیدم از رنگها

همین بود حاصل بیناییم

نه دلبسته راحت،نه وارسته شاد

به حیرت از این چرخ میناییم

چه سودی مرا ز اشک حسرت چو شمع؟

که محکوم این محفل آراییم

الهی به محبوب خویشم رسان

ز کف رفته دیگر تواناییم

 




لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 16:29 توسط ..:: ...م! ::..