
زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت
که قیمتم بشناسد به امتحان سکوت
منی که خاک نشین بودم از تجلی عشق
گذشته ام ز فلک هم به نردبان سکوت
نهفته باید و بنهفتم آنچه را دیدم
که عهد،عهد غم است و زمان،زمان سکوت
صفای این چمن از مرغ های دیگر پرس
که من خزیده ام اکنون به آشیان سکوت
از این سکوت هم ای با خرد مشو نومید
چه قصه ها که برون آید از میان سکوت
شکار زیرک از این ورطه سخت بگریزد
هزار تیر فغان دارد این کمان سکوت
چه شکوه ها که بگوش آید از زبان نگاه
چه رازها که برون افتد از دهان سکوت
بسی حکایت ناگفتنی به لب دارم
سرشک روز و شبم،بهترین نشان سکوت
فغان سوختگان گوش دیگری خواهد
چه قصه گویمت ای دل،از این جهان سکوت

من آن ساکن شهر رسواییم
که از شور بختی تماشاییم
فقیر سر کوی آشفتگی
اسیر دل و عشق و شیداییم
ز کم سوییم،خلق باور کنند
که فانوس شبهای تنهاییم
چه نیرنگها دیدم از رنگها
همین بود حاصل بیناییم
نه دلبسته راحت،نه وارسته شاد
به حیرت از این چرخ میناییم
چه سودی مرا ز اشک حسرت چو شمع؟
که محکوم این محفل آراییم
الهی به محبوب خویشم رسان
ز کف رفته دیگر تواناییم