
می روی تا در پیت شور و شری ماند بجا؟
عاشق دیوانه با چشم تری ماند بجا؟
کاش سر تا پا تو بودی آتشی و من خرمنی
تا ز تو دود و زمن خاکستری ماند بجا
از من سر گشته، هرگز شرح عشقم مپرس
این چه حاصل،قصه ی رنج آوری ماند بجا
این قدر هم بی نشان،در این گلستان نیستم
در قفس شاید ز من مشت پری ماند بجا
در دلم بعد از تو ای عشق آفرین همزبان
آتشی،شوری،فغانی،محشری ماند بجا
تا تو باز آیی،به جای پیکر رنجور من
خانه ای خاموش و خالی بستری ماند بجا
باز گردی آن زمان،کز این همه آشفتگی
جای من،تنها پریشان دفتری ماند بجا
من اين شب زنده داري، دوست دارم
پريشان روزگاري ، دوست دارم
به شهر من ز من بيگانه تر نيست
همين دور از دياري دوست دارم
بيابان را كه خلوتگاه انس است
چو آهوي فراري دوست دارم
به پاي خويشتن، برخاستن را
بدون دستياري دوست دارم
نظر بازم، ز هر گلشن گلي را
چو مرغان بهاري دوست دارم
تو را هم با همه نامهرباني
عزيزم آري،آري دوست دارم
به اميد وصالت زنده ماندم
من اين چشم انتظاري دوست دارم
به دامانت چو آويزم به مستي
ز خود بي اختياري، دوست دارم
براي ديدنت، رخصت نخواهم
من اين بي بند و باري دوست دارم
نمي گيرم به يكجا، يكدم آرام
چو طوفان، بی قراری دوست دارم