در حالي كه زير سم اسبها پايمال گرديده
و ستمگران متجاوز با تيغ هاي بران خود بر تو حمله ور شدند
عرق مرگ پيشانيت را فراگرفته
و تو گاه به پهلوي راست و گاهي به پهلوي چپ بر مي گشتي
و با گوشه چشمت حرم و خيمه ها را در نظر داشتي
و حال آنكه از فرزندان و اهل بيت خويش قطع اميد نموده
و در آخرين لحظات عمر به خود مشغول بودي
در اين هنگام اسب تو شيون كنان و گريزان به سوي خيمه ها شتافته
شيهه مي زد و گريه مي كرد
همين كه زنان حرم اسب بي صاحب تو را با حالت حزن و اندوه مشاهده كردند
و چشم آنان به زين واژگون تو بر پشت او افتاد
از خيمه ها بيرون آمدند
در حالي كه موهايشان پريشان بود
و بر سر و صورت خود سيلي مي زدند
نقاب از چهره ها بر داشته
با صداي بلند گريه و شيون سر مي دادند
گويا بعد از عمري عزت و سربلندي گرفتار خواري شده بودند
با چنين حالي به سوي قتلگاه تو مي دويدند
كه ديدند شمر روي سينه ي مبارك تو نشسته بود
شمشير برهنه اش را بر گلوي نازنين تو مي فشرد
محاسن شريف تو را در دست پليدش گرفته
با شمشير بران و آهنينش گلوي تو را مي بريد
همه ي حواس تو از كار افتاد
نفس هاي مباركت قطع شد
سر مقدست بالاي نيزه ها رفته
اهل بيتت را مانند بردگان به اسارت بردند
و آنها را روي پالان شتران به غل و زنجير بستند
و در حالي كه آفتاب سوزان چهرهاي مباركشان را مي سوزاند
آنان را در ميان صحراها و بيابانها مي بردند
با دستهاي به گردن بسته در بازارها مي گرداندند
پس واي بر آن گروه گنهكارفاسق
كه همانا با كشتن تو دين اسلام را كشته «فرازهاي از دعاي ناحيه مقدسه»


کربلا قبله دلهاست خدا می داند
دیدنش آرزوی ماست خدا می داند

باز محرم رسيد، دلم چه ماتمزده
کسي ميان اين دل، خيمه ماتم زده
باز محرم رسيد، شدم چه حيران و مست
از اين همه عاشقي، دوباره ام مست مست
باز محرم رسيد، ميکده ها وا شدند
تمام عاشقانت، واله و شيدا شدند
باز محرم رسيد، اين من و گريه هايم
رفع عطش مي کند، فرات اشک هايي
باز محرم رسيد، شهر سيه پوش توست
دل ، نگران رنج خواهر مظلوم توست
باز محرم رسيد، مدرسه عشق باز
کلاس درس زينب، کار نموده آغاز
باز محرم رسيد، وعده گه بيدلان
فصل جنون و مستي، صاحبِ صاحبدلان
باز محرم رسيد، تا سحر آواره ام
ميان ميخانه ها، مستم و ديوانه ام
باز محرم رسيد، عاشقي سوداگريست
گرمي بازار عشق، شور دل زينبيست

وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روانست
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
چنان زد آتشم با بی وفایی
که بیزارم دگر از آشنایی
ز هر بیگانه ای بیگانه تر شد
میان ما خدایا کن خدایی
مرا چون ناشناسان دید و بگذشت
که بگذشته است زین بی اعتنایی؟
چه کردم که اینچنین بگریخت از من؟
چه ناموزون زد آهنگ جدایی!
بر او دل بستم و شد خصم جانم
روا بر من نبود این ناروایی
نمی دانند قدر یکدلی را
گرفتاران درد خودنمایی
کشیدم آنچه از دست دلم بود
ز من یارب بگیر این با صفایی
همان بهتر که روز و شب از او دور
بسوزم با نوای بی نوایی
جفا را با وفا ،پاداش بخشند
مقیمان حریم کبریایی