
ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم
من از قبیله عشاق بی سرانجامم
به آن دقایق پر درد زندگی سوگند
که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم
مکش ز دامن من دوست با فراغت دل
که آفتاب غروبی به گوشه ی بامم
مرا که این همه توفان طبیعتم،دریاب
که من به یک سر موی محبتی رامم
ز عمر شکوه ندارم که خامه ی تقدیر
نوشته بود در آغاز نامه،فرجامم
مرا امید رهائی ز قید هستی نیست
که با تمام وجودم فتاده در دامم
به هر که دل بسپردم ز من چو سایه رمید
مرا ببین که چه شوریده بخت و ناکامم
چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست؟
هنوز دست ارادت،نبسته احرامم
هوای خواندن افسانه ام مکن اکنون
ورق ورق شده دیگر کتاب ایامم
روزها، طی شد از تنهائی مالامال،
شب، همه غربت و تاریکی و غم بود و، خیال.
همه شب، چهره لرزان تو بود،
کز فراسوی سپهر،
گرم می آمد در آیینه اشک فرود.
نقش روی تو، درین چشمه، پدیدار ، هنوز!
تو گذشتی و شب و روز گذشت.
آن زمان ها،
به امیدی که تو ،بر خواهی گشت،
پای پنجره ،مات ،
می نشستم به تماشا ، تنها،
گاه بر پرده ابر ،
گاه در روزن ماه ،
دور ، تا دورترین جاها می رفت نگاه
باز می گشتم تنها، هیهات!
چشم ها دوخته ام بر در و دیوار هنوز!
