گفت معشوقی به عاشق کای فتی
تو به غربت دیده ای بس شهرها
پس کدامین شهر زان ها خوش تر است؟
گفت آن شهر که در وی دلبر است
هر کجا که یوسفی باشد چو ماه
جنت است ار چه که باشد قعر چاه
هیچ جز یاد تو، رویای دلاویز نیست.
هیچ جز نام تو، حرف طرب انگیز نیست!
عشق می ورزم . می سوزم و فریادم نه!
دوست می دارم و می خواهم و پرهیزم نیست.
نور می بینم و می رویم و می بالم و شاد،
شاخه می گسترم و بیم ز پائیزم نیست
تا به گیتی دل از مهر تو لبریزم نیست
بخت آن را که شبی پاک تر از باد سحر،
با تو ، ای غنچه نشکفته بیامیزم نیست
تو به دادم برس ای عشق، که با این همه شوق
چاره جز آن که به آغوش تو بگریزم نیست