تبليغاتX
نقطه عشق

تو گفتی راه عشق از فتنه پاک است

چو دیدم پرتگاهی خوف ناک است

از آن روزی که گردیدی تو مفتون

مرا آرامگه شد چشمه خون

تو وارون بخت حال من دگر گون

تو را روزی سرشک آمد مرا خون




لینک ثابت نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 0:45 توسط ..:: ...م! ::..

هر جمعه دارم غم با خودم

 می گم که امروز تو میای

اما وقتی غروب می شه

دلم می دونه نمیای

هر غروب جمعه من

با یک سبد یاس پر پر می شینم منتظرت

تا تو بیای از سفر تا تو بیای از سفر




لینک ثابت نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:25 توسط ..:: ...م! ::..

جان زنده است اگر چه به رنج از تنم هنوز

با خون این و آن نفسی می زنم هنوز

از خون تابناک و طربناک و پاک خود

یک یا دو دو قطره شعله کشد در تنم هنوز

گرمای عشق تاخته تا مغز استخوان

شعرم شرار اوست اگر روشنم هنوز

برگی به شاخسار حیاتم نمانده است

خار چمن گرفته به کف دامنم هنوز

از صحبت و صفای تو دل بر نمی کنم

وز دست دل به جان تو جان می کنم هنوز

 




لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 13:50 توسط ..:: ...م! ::..

بر نگه سرد من به گرمی خورشید

می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت

تشنه ی این چشمه ام،چه سود خدا را

شبنم جان مرا،نه تاب نگاهت

جز گل خشکیده ای و برق نگاهی

از تو در این گوشه یادگار ندارم

زان شب غمگین،که از کنار تو رفتم،

یک نفس از دست غم قرار ندارم.

ای گل زیبا،بهای هستی من بود

گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم

گوشه ی تنها،چه اشک ها که فشاندم

وان گل خشکیده را به سینه فشردم.

آن گل خشکیده،شرح حال دلم بود

از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟

جز به تو از سوز عشق با که بنالم

جز ز تو درمان درد از که بجویم؟

من دگر آن نیستم به خویش مخوانم

من گل خشکیده ام،به هیچ نیرزم

عشق فریبم دهد که مهر ببندم

مرگ نهیبم زند که عشق نورزم!

پای امید دلم اگر چه شکسته ست

دست تمنای جان همیشه دراز است

تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد

چشم خدا بین من به روی تو باز است




لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:3 توسط ..:: ...م! ::..




لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 16:0 توسط ..:: ...م! ::..

شادی مومنان در این جهان از شنیدن نام و کلام او است،انس دوستان در آن جهان به لقاءو سلام اوست ای شگفتا!امروز در سرای فنا،در دریای خطا،میان موج بلا،از شنیدن نام دوست چندین راحت و لذت می بری،فردا در سرای بقا،در محل رضا،به وقت لقا،چون نام دوست از دوست بشنوی چندین برابر لذت خواهی یافت!

آن روز بنده را روضه ی رضا نشسته،بر تخت بخت تکیه زده،خلقت رفعت پوشیده،بر بساط نشاط آرمیده،از حوض کوثر شربت یافته،شربتی از شیر سفیدتر،از عسل شیرین تر،از مشک بویاتر!این است که خداوند برمصطفی منت نهاده و فرموده:انا اعطیناک الکوثر،ما تو را حوض کوثر دادیم تا تشنگان امت را شراب دهی،شرابی بی کدر،شارب آن بی کسر(بی مستی)!

«میلاد دخت نبی اکرم گرامی باد»




لینک ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:32 توسط ..:: ...م! ::..

مردم تا زمانی که خلاف وجدان خویش سخن نگویند،دروغ نگفته اند.پس راستگوترینشان کسانی هستند که وجدانی ندارند تا مانع گفتار راستشان شود




لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 21:10 توسط ..:: ...م! ::..

آخر از عشق تو ساکن در کلیسا می شوم

کشم دست از مسلمانی مسیحی می شوم

می روم در کشتی وصلت نشینم همچون نوح

یا به عشقت می رسم یا غرق دریا می شوم




لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 10:51 توسط ..:: ...م! ::..

ای خوش از تن کوچ کردن،خانه در جان داشتن

روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

در هجوم ترکتازان و کمان داران عشق

سینه ای آماده بهر تیر باران داشتن

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم

در دل شب پرتو خورشید رخشان داشتن




لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 18:33 توسط ..:: ...م! ::..




لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 15:19 توسط ..:: ...م! ::..

افسانه ای خاموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر زهر خنده ای

رازی نهفته در دل شبهای جنگلی.

من چیستم؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام زشت قحبه بدکار روزگار

من چیستم؟

بر جا ز کاروان سبکبار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ در بدری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم؟

تک لکه ای ز ننگ به دامان زندگی

وز ننگ زندگانی،آلوده دامنی

یک ضجه شکسته به حلقوم بیکسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

من چیستم؟

لبخند پر ملا لت پائیزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ




لینک ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 18:58 توسط ..:: ...م! ::..

 




لینک ثابت نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 15:19 توسط ..:: ...م! ::..

آن که آید ز دست دل به امان

وان که آید ز دست جان به ستوه

گاه سر می نهد به سینه دشت

گاه رو می کند به دامن کوه

تا زند در پناه تنهایی،

دست در دامن شکیبایی

غافل از این بود که تنهایی

سر نهادن به کوه و صحرا نیست

با طبیعت نشستنش هوس است

چون نکو بنگرند تنها نیست

ای دل من،بسان شمع بسوز

باز « تنها میان جمع» بسوز




لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 20:50 توسط ..:: ...م! ::..




لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 0:32 توسط ..:: ...م! ::..

از کوچه های دیدار تا قله های وصال راه دازی ست که باید با عشق پیمود من به شوق دیدار تو کوچه ها رو پشت سر می گذارم  و می دانم که یک روز خورشید روی تو مرا روشن خواهد کرد

کاش الهه عشق بیاید و به مردم بیا موزد

بیاموزد که در حصار این دنیا نمی توان عاشق شد مگر بی هوس




لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 1:7 توسط ..:: ...م! ::..

در آمد از در،خندان لب و گشاده جبین

کنار من بنشست و غبار غم بنشاند،

فشرده حافظ محبوب را به سینه خویش

دلم به سینه فرو ریخت:«تا چه خواهد خواند!»

به ناز،چشم فرو بست و صفحه ای بگشود

ز فرط شادی،کوبید پای و دست افشاند

مرا فشرد در آغوش و خنده ای زد و گفت:

«رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند»

هزار بوسه زدم بر ترانه استاد

هزار بار بر آن روح پاک رحمت باد




لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0:29 توسط ..:: ...م! ::..

!!!




لینک ثابت نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 0:45 توسط ..:: ...م! ::..

با کتابی از گفته ها و نا گفته ها

در دریای از عشق غوطه ور می شوم

در آن صدای دلنشین موجها به خواب ناز می روم

تا به ساحل امن و آرامش برسم

و نوری از اشعه جانگداز خورشید بر من بتابد

و چشمهای خود را باز کنم و تو را ببینم ای نقطه آغاز و پایان من 




لینک ثابت نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 13:10 توسط ..:: ...م! ::..

به درد مندی عشاق مبتلا سوگند

به زود رنجی دلهای با صفا سوگند

به شوخ طبعی مستان بزم عشقو جنون

که گم کنند در و بام خانه را،سوگند

به تنگدستی بخشندگان گوشه نشین

به رو گشادگی بی نیازها سو گند

به اشک دیده ی شب زنده دار مهجوران

به شعر و ساز و می و بزم آشنا سوگند

به چشم پاکی شبنم،به روشنایی روز

به این مظاهر خلقت،جدا جدا سوگند

به نامرادی لب تشنگان وادی عشق

به سازگاری درویش بینوا سوگند

به اشک عاشق مسکین ز ظلم این همه قید

به پایداری معشوق با وفا سوگند

به این غروب غم آلود روزگار فراق

 به صبح آغاز عشق ما سوگند

که از تو در نظرم هیچ قبله روشنتر

نبوده به هر نمازم،به این خدا سوگند

 




لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 0:41 توسط ..:: ...م! ::..

چینی بندزن

تو کوچه داد میزنه

چینی بندزن اومده!

چیزای شکسته رو بند می زنیم...

می روم به سمت در

سر مو از خونه بیرون می کنم

داد می زنم،چینی بندزن!!

یه دل شکسته رو بند می زنی؟...




لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 0:45 توسط ..:: ...م! ::..

آن روز در ا ندیشه رفتنت ماندن را گریه کردم

و تو خندیدی به تمام اشکهایم

بی در یغ و یکصدا

        هیچ کس نفهمید

چگونه دل سپرد ه ام به او که به یقین خواهد رفت... 




لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 0:41 توسط ..:: ...م! ::..

از بس این ۲هفته درس خوندم اینجوری شدم

امیدوارم مثل اولم شم




لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 19:48 توسط ..:: ...م! ::..




لینک ثابت نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 20:3 توسط ..:: ...م! ::..