تو گفتی راه عشق از فتنه پاک است
چو دیدم پرتگاهی خوف ناک است
از آن روزی که گردیدی تو مفتون
مرا آرامگه شد چشمه خون
تو وارون بخت حال من دگر گون
تو را روزی سرشک آمد مرا خون

هر جمعه دارم غم با خودم
می گم که امروز تو میای
اما وقتی غروب می شه
دلم می دونه نمیای
هر غروب جمعه من
با یک سبد یاس پر پر می شینم منتظرت
تا تو بیای از سفر تا تو بیای از سفر
جان زنده است اگر چه به رنج از تنم هنوز
با خون این و آن نفسی می زنم هنوز
از خون تابناک و طربناک و پاک خود
یک یا دو دو قطره شعله کشد در تنم هنوز
گرمای عشق تاخته تا مغز استخوان
شعرم شرار اوست اگر روشنم هنوز
برگی به شاخسار حیاتم نمانده است
خار چمن گرفته به کف دامنم هنوز
از صحبت و صفای تو دل بر نمی کنم
وز دست دل به جان تو جان می کنم هنوز
بر نگه سرد من به گرمی خورشید
می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت
تشنه ی این چشمه ام،چه سود خدا را
شبنم جان مرا،نه تاب نگاهت
جز گل خشکیده ای و برق نگاهی
از تو در این گوشه یادگار ندارم
زان شب غمگین،که از کنار تو رفتم،
یک نفس از دست غم قرار ندارم.
ای گل زیبا،بهای هستی من بود
گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم
گوشه ی تنها،چه اشک ها که فشاندم
وان گل خشکیده را به سینه فشردم.
آن گل خشکیده،شرح حال دلم بود
از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟
جز به تو از سوز عشق با که بنالم
جز ز تو درمان درد از که بجویم؟
من دگر آن نیستم به خویش مخوانم
من گل خشکیده ام،به هیچ نیرزم
عشق فریبم دهد که مهر ببندم
مرگ نهیبم زند که عشق نورزم!
پای امید دلم اگر چه شکسته ست
دست تمنای جان همیشه دراز است
تا نفسی می کشم ز سینه ی پر درد
چشم خدا بین من به روی تو باز است


شادی مومنان در این جهان از شنیدن نام و کلام او است،انس دوستان در آن جهان به لقاءو سلام اوست ای شگفتا!امروز در سرای فنا،در دریای خطا،میان موج بلا،از شنیدن نام دوست چندین راحت و لذت می بری،فردا در سرای بقا،در محل رضا،به وقت لقا،چون نام دوست از دوست بشنوی چندین برابر لذت خواهی یافت!
آن روز بنده را روضه ی رضا نشسته،بر تخت بخت تکیه زده،خلقت رفعت پوشیده،بر بساط نشاط آرمیده،از حوض کوثر شربت یافته،شربتی از شیر سفیدتر،از عسل شیرین تر،از مشک بویاتر!این است که خداوند برمصطفی منت نهاده و فرموده:انا اعطیناک الکوثر،ما تو را حوض کوثر دادیم تا تشنگان امت را شراب دهی،شرابی بی کدر،شارب آن بی کسر(بی مستی)!
«میلاد دخت نبی اکرم گرامی باد»

آخر از عشق تو ساکن در کلیسا می شوم
کشم دست از مسلمانی مسیحی می شوم
می روم در کشتی وصلت نشینم همچون نوح
یا به عشقت می رسم یا غرق دریا می شوم
ای خوش از تن کوچ کردن،خانه در جان داشتن
روی مانند پری از خلق پنهان داشتن
در هجوم ترکتازان و کمان داران عشق
سینه ای آماده بهر تیر باران داشتن
روشنی دادن دل تاریک را با نور علم
در دل شب پرتو خورشید رخشان داشتن
گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم
خشمی که خفته در پس هر زهر خنده ای
رازی نهفته در دل شبهای جنگلی.
من چیستم؟
فریادهای خشم به زنجیر بسته ای
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون
زهری چکیده از بن دندان صد امید
دشنام زشت قحبه بدکار روزگار
من چیستم؟
بر جا ز کاروان سبکبار آرزو
خاکستری به راه
گم کرده مرغ در بدری راه آشیان
اندر شب سیاه
من چیستم؟
تک لکه ای ز ننگ به دامان زندگی
وز ننگ زندگانی،آلوده دامنی
یک ضجه شکسته به حلقوم بیکسی
راز نگفته ای و سرود نخوانده ای
من چیستم؟
لبخند پر ملا لت پائیزی غروب
در جستجوی شب
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ
آن که آید ز دست دل به امان
وان که آید ز دست جان به ستوه
گاه سر می نهد به سینه دشت
گاه رو می کند به دامن کوه
تا زند در پناه تنهایی،
دست در دامن شکیبایی
غافل از این بود که تنهایی
سر نهادن به کوه و صحرا نیست
با طبیعت نشستنش هوس است
چون نکو بنگرند تنها نیست
ای دل من،بسان شمع بسوز
باز « تنها میان جمع» بسوز
کاش الهه عشق بیاید و به مردم بیا موزد
بیاموزد که در حصار این دنیا نمی توان عاشق شد مگر بی هوس
در آمد از در،خندان لب و گشاده جبین
کنار من بنشست و غبار غم بنشاند،
فشرده حافظ محبوب را به سینه خویش
دلم به سینه فرو ریخت:«تا چه خواهد خواند!»
به ناز،چشم فرو بست و صفحه ای بگشود
ز فرط شادی،کوبید پای و دست افشاند
مرا فشرد در آغوش و خنده ای زد و گفت:
«رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند»
هزار بوسه زدم بر ترانه استاد
هزار بار بر آن روح پاک رحمت باد
!!!

با کتابی از گفته ها و نا گفته ها
در دریای از عشق غوطه ور می شوم
در آن صدای دلنشین موجها به خواب ناز می روم
تا به ساحل امن و آرامش برسم
و نوری از اشعه جانگداز خورشید بر من بتابد
و چشمهای خود را باز کنم و تو را ببینم ای نقطه آغاز و پایان من
به درد مندی عشاق مبتلا سوگند
به زود رنجی دلهای با صفا سوگند
به شوخ طبعی مستان بزم عشقو جنون
که گم کنند در و بام خانه را،سوگند
به تنگدستی بخشندگان گوشه نشین
به رو گشادگی بی نیازها سو گند
به اشک دیده ی شب زنده دار مهجوران
به شعر و ساز و می و بزم آشنا سوگند
به چشم پاکی شبنم،به روشنایی روز
به این مظاهر خلقت،جدا جدا سوگند
به نامرادی لب تشنگان وادی عشق
به سازگاری درویش بینوا سوگند
به اشک عاشق مسکین ز ظلم این همه قید
به پایداری معشوق با وفا سوگند
به این غروب غم آلود روزگار فراق
به صبح آغاز عشق ما سوگند
که از تو در نظرم هیچ قبله روشنتر
نبوده به هر نمازم،به این خدا سوگند

چینی بندزن
تو کوچه داد میزنه
چینی بندزن اومده!
چیزای شکسته رو بند می زنیم...
می روم به سمت در
سر مو از خونه بیرون می کنم
داد می زنم،چینی بندزن!!
یه دل شکسته رو بند می زنی؟...
آن روز در ا ندیشه رفتنت ماندن را گریه کردم
و تو خندیدی به تمام اشکهایم
بی در یغ و یکصدا
هیچ کس نفهمید
چگونه دل سپرد ه ام به او که به یقین خواهد رفت...
از بس این ۲هفته درس خوندم اینجوری شدم
امیدوارم مثل اولم شم
