تبليغاتX
نقطه عشق

ای وای،در این دار فنا خستگی ما

چیزی نبود جز غم دلبستگی ما

چون ساعت رفتن برسد،الفت هستی

صد پاره شود با همه پوستگی ما

ما جمله،اسیران من و مایی خویشیم

اینجاست،همان علت صد دستگی ما

افسوس که با قید تعلق خبری نیست

زآزادگی مطلق و وارستگی ما

نیک و بد تقدیر که تغییرپذیر است

تعبیر شود،پستی و برجستگی ما

این عقربه تند زمان است که می خندد

بر راه دراز و قدم آهستگی ما

در عین جوانی،بشگفتند یکایک

پیران جهاندیده ز بشکستگی ما

 




لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 2:38 توسط ..:: ...م! ::..




لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:19 توسط ..:: ...م! ::..

مدار چرخ،به کجداریش نمی ارزد

دو روز عمر،به این خواریش نمی ارزد

سیاحت چمن عشق،بهر طایر دل

به خستگی و گرفتاریش نمی ارزد

ز بامداد وصالم مگو،که شام فراق

به آه و اشک و به بیداریش نمی ارزد

دلی ز خویش مرنجان که گر شوی سلمان

جهان به طاعت و دینداریش نمی ارزد

نوازش دل رنجیده ام مکن ای عشق

که خشم یار به دلداریش نمی ارزد

کنار بستر بیمار عشق،منشینید

که محتضر به پرستاریش نمی ارزد

به نقش ظاهر این زندگی،چه می کوشید

بنا شکسته،به گلکاریش نمی ارزد

بگو به یوسف کنعان،عزیز مصر شدن

به کوری پدر و زاریش نمی ارزد

در این زمانه مجویید از کسی یاری

که خود به منت آن یاریش نمی ارزد

 




لینک ثابت نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 18:35 توسط ..:: ...م! ::..

من چه گویم،که به راز دل من پی ببرید 

ره به سر منزل شوریده دلان،کی ببرید 

ساز،آن سوز ندارد که بنالد با ما 

بهر تسکین دل سوختگان،نی ببرید 

هر کجا که محفل گرمی است که رنگی خواهد 

قدحی خون دل ما،عوض می ببرید 

در چمن غنچه پرپر شده ای گر دیدید 

پی به بی برگی ما،از ستم دی ببرید

بهر تنبیه کریمان زمان،به که همان

پیش سلطان یمن،هدیه سر طی ببرید

خون به دل هر که چون من رفت و دگر بازنگشت

شاخه ای لاله به آرامگه وی ببرید

سوز من سوز دل و،رنج شما رنج جهان 

من چه گویم که به راز دل من پی ببرید




لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 16:50 توسط ..:: ...م! ::..

راهی به پیش دارم و مستانه می روم

دیوانه ام به دیدن دیوانه میروم

یک شعله آتشم،بگریزید از برم

آسیمه سر به خلوت جانانه می روم

هستی که از آن گریخته بودم به دام خویش

افکندم آنچنان که پی دانه می روم

عشق مرا ببین که به بوی شکوفه ای

هر گوشه با شتاب چو پروانه می روم

لاف وفا نمی زنم،اما به راه عشق

چون عارفان دلشده،رندانه می روم

وقتی که زنده ام ز من ای دوست رو مپوش

وقت دگر چو آید از این خانه می روم

تنها بیا و حال من محتضر بپرس

تا بنگری چگونه غریبانه می روم

درویشم و به کوی تو چادر زدم ز شوق

یا از درم به خشم بران،یا نمی روم

یا بشکن این قرار محبت میان ما

یا لا به لای زلف تو چون شانه می روم




لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 15:4 توسط ..:: ...م! ::..

اشکی به چشم و در دلم آهی نمانده است

دیگر مرا ز عشق،گواهی نمانده است

در چشم بی فروغ من از رنج انتظار

غیر از نگاه مانده به راهی نمانده است

در سینه سر چرا نکشم،چون که بر سرم

جز سایه های بخت سیاهی نمانده است

در دوره ای که عشق گناهست،بر دلم

جز جای داغ مهر گناهی نمانده است

نوری ز مهر نیست به دل های دوستان

لطفی دگر به جلوه ماهی نمانده است

در باغ خشک دوستی ای باغبان عشق

از گل گذشته،برگ گیاهی نمانده است

شور و حلاوتی ز کلامی ندیده ایم

شوقی و جذبه ای به نگاهی نمانده است

حسرت کشی ببین که دگر از وجود من

جز ناله های گاه به گاهی نمانده است




لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:3 توسط ..:: ...م! ::..

گر تو را یار و گر که بار توام

 

چه توان کرد،بی قرار توام

 

گر کشی ور به لطف بنوازی

 

دست بسته،در اختیار توام

 

تو به هر شکلی خواهیم،آنم

 

تاری از موی تابدار توام

 

در سخن های من نموداری

 

آئینه دار روزگار توام

 

آفتم را نمی توان دید

 

کشت سر سبز نوبهار توام

 

از تو من شهره ی جهان شده ام

 

بهترین شعر و شاهکار توام

 

زیر پا مفکنم به بیزاری

 

دفتر عشق و یادگار توام

 

وعده دادی ببینمت ای دوست

 

پای تا سر در انتظار توام




لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:30 توسط ..:: ...م! ::..

تو چه دانی به من چه می گذرد؟

که چنین روز و شب ز من دوری

مـن سـزاوار مهـربانی تـو

نیستم جان من،تو معذوری

تو چه دانی که آه حسرت من

چه روانسوز آتشی شده است؟

تو چه دانی که شعله آه

چه شررهای سرکشی شده است؟

تو چه دانی چو گریم از غم تو؟

بند بند تنم،چسان لرزد؟

تو چه دانی چو می برم نامت

پیش چشم من این جهان لرزد

تو چه دانی چگونه می نالم؟

ناله این نیست،شیون است ای دوست

شیون روح داغدیده ی من

بر مزار دل من است ای دوست

تو چه دانی،چو گاه می گویی

که تو رابیش از این نخواهم خواست

در سر من چه شور و غوغایی

در دل من چه آتشی برپاست

تو چه دانی که بی خبر ماندن

ز عزیزان چه عاقبت سوز است

تو چه دانی به چشم مهجوران

سال ها،کمتر از شب و روز است

تو چه دانی که عمر بی فرجام

این نفس چون گذشت،با ما نیست

گر شدی مهربان،همین دم شو

کانچه امروز هست،فردا نیست




لینک ثابت نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:36 توسط ..:: ...م! ::..

 

گفت دیدی چگونه آزردم

 

دل زود آشنای ساده ی تو؟

 

گفتی دیدی که عاقبت کشتم

 

روح آزاد و افتاده ی تو

 

گفت دیدی چگونه بشکستم

 

اعتبار تو را ز خودخواهی؟

 

گفت دیدی که سو ختم آخر

 

خرمن دوستی ز گمراهی

 

گفت دیدی که دوستانه تو را

 

با چه نیرنگ, راندم از یاران

 

گفت دیدی که پاک فرسودم

 

تن غم پرورت چو بیماران

 

گفت دیدی که از تو ببریدم

 

عشق دیرین نازنین تو را

 

گفت دیدی به اشک و خون شستم

 

رنگ و بوی گل جبین تو را

 

گفت دیدی که جمله نیکی تو

 

با دورنگی, ز یاد خود بردم

 

گفت دیدی که بعد از آن همه صدق

 

کز تو دیدم,روانت آزردم

 

گفت دیدی که از سرت بیرون

 

کردم اندیشه ی وفاداری

 

گفت دیدی که در تو شد خاموش

 

آتش مهربانی و یاری

 

گفت دیدی که در زمانه ی ما

 

معنی دوستی دگرگون است

 

گفت دیدی که هر که این سودا

 

در سرش بود و هست,مغبون است

 

گفت دیدی که از حسادت و بغض

 

دوستی را ندیده بگرفتم

 

گفت دیدی که آنچه مدحم را

 

گفته ای ناشنیده بگرفتم

 

گفت آری یکایک اینها را

 

دیدم و اعتنا نکردم من

 

گله ی دوستانه ای هم , هیچ

 

از تو ای بی صفا,نکردم من

 

صبر کن, تا که عکس کرده ی خویش

 

اندر آیینه ی زمان بینی

 

من نباشم اگر,خدایی هست

هر چه دیدم یکان یکان بینی




لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:2 توسط ..:: ...م! ::..

بی تو شوریدگی چنان سرد است

 

که به بیزاریش نمی ارزد

 

بی تو عمر آنچنان پر از درد است

 

که به بیماریش نمی ارزد

 

بی تو ساغر به گردش آوردن

 

نه سروری نه حال می بخشد

 

بی تو سیر و سفر به باغ بهشت

 

خیمه بردن به شوره زاران است

 

بی تو در بین جمع بنشستن

 

سر نهادن به کوهساران است

 

بی تو خواب نشاط آور صبح

 

همچو سنگی به سینه سنگین است

 

بی تو هر گونه لذت و عیشی

 

چون اجل،در کنار بالین است

 

بی تو باد حیات بخش بهار

 

روح کش تر ز ابر پائیز است

 

بی تو لبخند هر شکوفه به باغ

 

چون سکوت خزان،غم انگیز است

 

بی تو هر گونه شعری و سازی

 

داستانگوی نامرادی ها ست

 

بی تو هر بانگ مرغ خوشخوانی

 

خبر شوم مرگ شادی ها ست

 

بی تو هر خنده جنون آمیز

 

گریه بر گور آرزومندیست

 

بی تو این خنده های محنت بار

 

گل بی بوی یاس پیوندیست

 

بی تو در بزم اهل دل رفتن

 

خود فریبی،به شوق بی خبری است

 

بی تو هر شعری بر زبان آید

 

سرگذشتی، ز درد در به دریست

 

تا به چشمت کسی نظر نکند

 

خبر از حال من، کجا دارد

 

بکن آزارم آنچه بتوانی

 

دل من هم بدان،خدا دارد




لینک ثابت نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 17:53 توسط ..:: ...م! ::..